اینروزها حوصله ی زندگی رو ندارم . نمیدونم شاید زندگی رو نمی فهمم ؟ شاید« زنده » رو به دنبال پسوند ( گی ) یدک میکشونم . زنده + گی ؛ این تنها چیزیه که اینروزها مزه ی تلخ و شورش رو روی مذاق خودم مزه مزه میکنم .
وقتی تصویرم رو به آینه تحمیل میکنم ؛ از کسی که نومیدانه از زلال آینه بهم زل میزنه ؛ تنها چیزی که درک میکنم اینه که من نفس میکشم و آینه عرق میکنه . انقدرکه ازنومیدی تصویری که تحمیل جبریش کردم ؛ اشکهاش می چکه و می چکه به بی نهایت جیوه ای .
اینروزها سایه ی خودم رو هم هرچی بیشتر لگد میکنم بزرگتر میشه و در برابرم میایسته . درست با هر نور چراغی که بهش میرسم و ازش رد میشم .
دلم بد جوری غروب کرده س . یه غروب نارنجی مایل به قهوه ای که بخشهایی ازاون مثل شعاع پررنگ خورشید چشم رو میزنه . بخش های غروب نارنجی مایل به قهوه ایش دل رو .
نمیدونم باید قسمت روشن شعاع خورشیدش رو نگاه کنم تا چشمام رو سیاه کنه و اشکام رو سرازیر ؛ یا قسمت نارنجی مایل به قهوه ایش رو که از شدت گرفتگی بغض لطیف و سترون گلوگیرم رو هل میده به سمت فریاد زدن ؟
اینروزها دنبال هربهونه ای هستم که مرتب تگرگ بزنم به نگاه های تا افق امتداد داده ی تاریکم . مثل یه دل بهم خورده گی دارم بالا میارم احساساتم رو . انقدرکه خالی میشم از هرچی من بودنه و تبدیل میشم به یه هیچ بزرگ .
عشقبازی میخی -- تنهایی میخی

دو قدم اینطرفتر تنها

دلــم شـــبیه شـقایق که داغ دید و نگفت
صـــداقــتی هــم ازآئیــنه ها ندیدو نگفت
تمـام ثــانـیه ی شــب عـبــور عـابـر بود
صدای پای تـرا جاده می شـنـید و نگفت
دلــــــم شــــبیه پــرنــده مـیان تـاریــکی
شـبی زجنــگل دســتان تو پـرید و نگفت
نـگاهــم آیــنه شـــد در بــخـارِ هــا نشده
بلـور هق هق آئیــنه ام چکـــید و نگفت
سـتاره هاکه همان تکه های خورشیدند
کسوف هم سرخورشید را برید و نگفت
____________________________
____________________________
سلام به همه ی دوستان گلم . بعضی ازیاران و دوستان عزیزم ازمن خواستن که نام شاعررو هم زیرشعر بنویسم .
بنده قبلا یه بار عرض کردم خدمت دوستان عزیزم که همه مطالب و شعرهای این وب متعلق به خودمه . اگه احیانأ ازکسی مطلبی بذارم حتمأ نام نویسنده یا شاعرش رو هم زیرشعر ذکرخواهم کرد .
ازتوجه شما بازدیدکنندگان گلم سپاسگذارم .
فصل سرماست دلم میلرزد
فصل سرماست و احساس شدید سردی
درتنم می پیچد
پلک تنهایی من سنگین است
عشق من ؛ عاشقی غمگین است
فصل سرماست خدا در خواب است
برگها بارش خشکیده ی زردی دارند
رو به رو تا به افق تاریک است
مثل من
من که بی وقفه تراز تاریکم
و به فانوس نگاهت محتاج
حس تنهایی من طولانیست
آنقَدر
که رمیدم از خویش
&&&&&&&
فصل سرماست پرم از حسِ
بی سرو سامانی
باد شلاق بدست
برتنم میتازد
دل من یخ بسته ست
مثل بی وقفه شدن ؛ شرساری
درخودم میگریم
مثل باران نباریده ی ابری که پرازخواهش معصوم تگرگ
مانده در بهت سترون بودن
ازتوی نامعلوم
تا من سرگردان
&&&&&
پشت من خالی بی پایان است
همچنان
درخودم سخت فرو میریزم
مثل من
مثل یک زن که پر از زن بودن
بود و احساس نکرد
نه شبیه تو که ازصافترین آینه ها میآیی
مثل یک خوب شدید
مثل بوی باران
مثل انگیزه برای بودن
مثل یک اطمینان
مثل رنگی که به هیچی زده شد
&&&&&&&&&
فصل سرماست ترا میخواهم
درپناه دستت
که چنان گرم شوم چون خورشید
من به آن وسعت گرم
شانه هایی که به اندازه ی سرمای من است
شانه هایی که به پهنای سرم جادارد
شانه هایی که به اندازه ی تنهایی من امنیت
درخودش جاداده ست
شانه هایی محکم
سخت تر محتاجم
من ترا میخواهم
آه ای ساده ی خوب!
ای همیشه ممتد !
ای تو سرشار بزرگ !
چون صمیمیت ابردرنگاهی معصوم
وقف کردم خود را
به توای مرد ! تو ای بودن من !
بی نهایت زیباست
حس کنی حس شده ای
ساده اما صادق
خالی از آنچه که عشق
منشعب گردد و تکثیر شود
ساده یا پیچیده
انشعاب یک عشق
یعنی آنقدر حقیر
اعتماد تو به دستبرد رود
که تو درآینه خش برداری
&&&&&&&
تویی خورشید و من
برف نرمم که میان تب دستت یک شب
ذوب خواهم گردید
بی نهایت وقفه درخودم می بینم
حس من حس شدید متلاشی شدن است
از دگربارهنوز
درصعودی معکوس
مثل فواره سرازیر توام
&&&&&&&
روبرو سرتا پا
روی بر نبض همه آینه ها
حجم خود را دیدم
متلاشی شدن کوه نبود
یا عبور شب بیراهه ی یک رود نبود
تاکویری تشنه
یا نگاهی که عبورش به سرانجامیِ حس نگران فردا
نگران تر خیس است
نه !!!!
حس یک هیچ بزرگ
در نگاهم پرشد
اشک من هم دیگر
هیچ را پاک نکرد !!!!
لطفأ این مطلب را تا آخر بخوانید .
چندی پیش بطور اتفاقی سراز وبلاگی درآوردم که نویسنده ی آن جناب سید احمد میرزاده ؛ ( البته اگراشتباه نکنم ) به مطالعه و تعریف و تمجید از شاعری ازمعاصرین به نام مرتضی امیری اسنفدقه پرداخته و ایشان را پرچم دار قصیده ی ایران معرفی کرده بود . توجهم جلب شد تا به مطالب آن توجه بیشتری معطوف دارم . وقتی پست ایشان را خواندم ؛ متوجه شدم درست مثل همیشه عده ای برای بزرگ کردن عده ی دیگردست به توصیفات غیرمنطقی و ناصحیح میزنند . البته دراین که جناب اسنفدقه شاعرمتبحرو خوبی هستند شکی نیست و بنده هم دورادور ارادت خود را خدمت ایشان اعلام میکنم . اما نکته ی تلخ اینجاست که همیشه درطول تاریخ بزرگان به حق عرصه ی ادبیات و وزنه های سنگین ادبی متأسفانه در پشت پرده های ضخیم اغراض عده ی دیگریا بنا به دلایل مقدسی از قبیل مدح و ثنای هیچ مقامی را درخور و درشأن ادبی خود نداسته اند گمنام مانده اند ؛ و درعوض عده ای کوچک و خرد شروع به ورجه و وورجه کردن و جولان زدن درعرصه ی ادبیات کشورمان میکنند . مردان بزرگی که همیشه بعد از مرگشان نام آنها به یاد اشخاصی میافتد که بیشتربرای اسقاط تکلیف و همچنین خودبزرگ جلوه دادن خویشتن به اذهان مسئولان و مردم ؛ کنگره ها و یادبودهایی به نام و یاد بزرگان عرصه ی ادبی که اکنون دیگردربین ما حضورندارند برپا میدارند . این مرده پرستی از دیرباز درکشورما مرسوم بوده . اما نکته ی مهم و قابل توجهی که بنده میخواهم عرض کنم این است که چگونه میشود که درزمان حیات بزرگ مردان و بزرگ زنان عرصه علم و دانش و هنر ؛ کوچکترها جرأت رقاصی و خودنمایی و ادعاهای بزرگ بزرگ مییابند و سعی در پنهان نمودن هرچه بیشترچهره های شاخص ادبی مینمایند ؟ . البته پرداختن به این مقوله درحوصله ی خوانندگان نخواهد بود و به ناچار پاسخ به این نکته را فاکتورمیگیرم . اما جالب است بدانیم گاهی اوقات حتی مدتی بعد از خرقه تهی کردن بزرگان ادبی هتک حرمت ها همچنان نسبت به این دسته ادامه دارد . مثلا مرحوم شاملو که 2 کوچه پائین ترازمنزل ما ؛ منزل ایشان واقع شده ؛ زمانی که ازحوزه ی هنری برای مصاحبه با این جناب مرحوم به دولتسرای ایشان رفته بودند ؛ حضرت ایشان ( شاملو) بقدری دچارنگرانی و استرس شده بوده که آیا برای دستگیری ایشان آمده اند یا نه ؟ به وضوح شروع به لرزیدن نموده بود . آیا این تلخ و دردآور نیست ؟ بدترازهمه بعد ازوفات این شاعرمطرح جامعه ی ادبی ؛ هنوزکه هنوزاست سنگ قبرایشان دستخوش شکستن و ناروایی ها و بی حرمتی های عده ای ناقابل و مغرض میگردد که به سختی میتوانند نظرمخالف خود را برتابند .
ازجمله کسانی که متأسفانه دراین زمان ازتاریخ مشهوران ماندگار حذف گردیده ؛ جناب استاد حکیم ابراهیم ناعم هستند که بنده افتخار تلمذ و شاگردی حضرتشان را دارم و توفیقی دست داده تا سالها محضرمبارکشان را درک کنم . یکی از قصیده سرایان بنام ایران که درتمام عمرشاگردانشان را رایگان آموزش داده و وارد عرصه ی ادب ایران نموده اند . رفیق دوشادوش نیما که زمان فوت نیما این شاعر به تنهایی بالای سرنیما بود و به روزنامه ها فوت حضرت مرحوم نیما را اعلام کرد . اما بعد ازمدتی درکتب درسی میخوانیم که فلان خانم درمصاحبه ای اعلام میکند که آل احمد بالای سررو به احتضارنیما بوده . نمیدانم اینهمه تحریف درواقعیت برای چیست ؟
بزرگان دیگری نظیراستاد ادیب برومند . استاد ادیب مسعودی ( غلامعباس گودرزی ) جناب دکتررضازاده ی نوشین و .... هم ازمقوله ی نامشهوران و ناماندگاران به حساب آمده اند ؛ اما متأسفانه می بینم که عده ای چهره ی ماندگارهای ادبی و عنوان شاعراول کشوررا یدک میکشند که نه به واقع درآزمون ادبی بین سخن سرایان و قصیده سرایان به این صلاحیت دست یافته باشند ؛ بلکه چون از نورچشمی های دستگاه حاکم و از زمره ی مداحان به حساب میآیند ؛ به همین تناسب همیشه ردیف اول صندلیهای مداحی و زانو زدن دربرابر مقامات را اشغال میکنند . و عنوان پرطمطراق شاعراول ممکلت را یدک میکشند که درواقع این قبای زربفت برازنده ی وجود بعضی ازاین ماندگارخواندگان نیست .
همواره درطول تاریخ گاهی امثال جلال الدین مولانا یا حکیم ناصرخسرو یا حافظ ها را نجس میدانستند و حتی حاضرنبودند بعد ازوفاتشان آنها را به خاک بسپارند ؛ اما امروزه مقام شامخ و والای ایشان به روشنی ؛ روشن و محرزگردیده .
درجامعه ی فعلی نیزروال به همین گونه است و تغییردرسیستم تفکر عده ای همیشه دنباله رو و مغرض و ناقابل رخ نداده است و همان شیوه ی تکفیریا انزوای بزرگان به حق ادبیات کشورمان را دنبال میکنند .
این بحث دامنه ی بسیاری دارد و چون ازحوصله ی مطالعه ی خوانندگان به دور است ؛ لذا بحث را درهمین جا خاتمه میدهم .
درزیر چند عکس ازاین بزرگان را به معرض دید بازدیدکنندگان میگذارم .

استاد حکیم ابراهیم ناعم (تنها کسی که دراین عصر عنوان حکیم را به حق احرازنموده اند )

استاد ادیب برومند

استاد ادیب مسعودی که درحال حاضر درگوشه ی عزلت با فلج هردو پا درتنهایی شاعرانه ی خود بسرمیبرد .
